/div>

ادب شعر و فرهنگ: جنسی از بلور و آسمان
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش…؟نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

[ ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خانه خراب توشدم

به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم

منجی جاودانه شو

ای کوه پرغرور من

سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی

عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلم

میدانمت میدانمت

ای همه وجود من نبود تو نبود من

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت 
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی 
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت 

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست 
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت 

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت 

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من 
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

هر کجا پا می نهم احساس مطلوبم تویی

عامل رسوایی چشمان مرطوبم تویی

هر چه خسته، هرچه تنها، بازهم در فکرمن

اسم تو جا می شود،سلطان آشوبم تویی

ساعت نه بود یا ده؟صبح روز جمعه بود

اعترافی با خودم کردم که محبوبم تویی

شعرهای من به الهام تو جاری می شود

نه،شما نه،می نویسم تو،بله خوبم تویی

در کجا عاشق شدم یادم نمی آید ولی!

هر کجا پا می نهم ...  احساس مطلوبم ... تویی ...

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

نه مرادم نه مریدم

 

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمانم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سربسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی !

خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جزنی

نه که چون آب در اندام سبونی

"تو خود اویی به خود آی"

تا در خانه متروکه هر کس ننشینی

و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

و گل وصل بچینی .

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خداحافظ!خداحافظ! سلام ای خوب دیروزم 
بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم 

خداحافظ!خداحافظ! همیشه همدم و همراه 
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه 

خداحافظ!خداحافظ! عزیز خسته از تکرار 
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار 

خداحافظ!خداحافظ! سیه پوش سراپا نور 
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور 

خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رؤیا 
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا 

خداحافظ!خداحافظ! گل اردیبهشت من 
پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من 

خداحافظ!خداحافظ! دلیل تازه بودن ها 
خداحافظ!خداحافظ! تمنای سرودن ها

خداحافظ!خداحافظ! سفر خوش ! راه رؤیا باز 
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنھا شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنھا شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنھا شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنھا شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه  جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش نوشخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 

 

 

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

زندگی طعم قهوه ی ترک است

مثل « هرگز تو را نبخشیدن »

بغض هایی که در گلو مانده

بغض روزی اگر تو را دیدن ...

چشم های مرا نصیحت کن  

این تویی " خسته ام ، فقط خسته "

پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "

این منم " درک می کنم ، اما ... "

عشق / جای تو / زندگی   خالیست

با همان لحن ساده صحبت کن

خسته ای از نگاه من ، من از

چشم خود را به عشق چسباندن

دوستت دارم  و تو هم ای کاش ...

پس مکافاتِ عاشقی با من

باز در حقِ من جنایت کن  

شهر ما هم پر از کثافت شد

تا نفس کم بیاوری هر شب

باز امیدِ اینکه شاید صبح ...

گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...

پس به حتی خودت خیانت کن

مرگ شیرین تر است از حقت

توی این کوره های آدم سوز

مثل یک « دوستت ندارم »  ِ تلخ

از زبان کسی که تا دیروز ...

هی نگاهی به من ، به ساعت کن

باز از دور دیدنت هر روز

چشم هایی که سد  ِ راهم شد

دور می شد ... و گریه می کردم

مطمئن باش عوض نخواهم شد

پس به چشمان خیسم عادت کن

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ haminan ]
این روزها چقدر هوای تو می کنم
حتی غروب گریه برای تو می کنم
 گاهی کنار پنجره ام می نشینم و
 چشمی میان کوچه رهای تو می کنم
 خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی
 یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم 
 خود نامه ای برای خود می نویسم و 
 آن را همیشه پست بجای تو می کنم
 وقتی که نامه می رسد از سوی من به من !
 می خوانم و ... دوباره هوای تو می کنم
[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من !

دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ،

که خدا را دارند ...

ماه من !

غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ،

             خدا هست ...

و چرا غصه ؟! چرا !؟

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

کاش ای تنها امید زندگی

می توانستم فراموشت کنم

یا شبی در آتش سوزان دل

چون لهیب سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیدنت

از وجودم چون وجودت ... دور بود

در دلم آتش نمی زد آن نگاه

کاش آن روز چشم هایم کور بود

کاش چون خواب گران از دیده ام

نیمه شب ها یاد رویت می گریخت

مرغ دل افسرده حال و خسته پر

از دیار آرزویت می گریخت

کاش آن شب در گلستان خیال

ای گل وحشی ! نمی چیدم تو را

تا نسوزم در خزان آرزو

کاشکی ... هر گز نمی دیدم تو را ...

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

میخواهم و میخواستمت ، تا نفسم بود

می سوختم از حسرت  و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

روشنگر شبهای بلند ققسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو هیهات ،  که یک روز

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله ، که  جز یاد تو ، گر هیچ کسم  است

حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود

سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق

در غربت  این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم 

رفتم ، بخدا گر هوسم بود ، بسم بود

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

دلتنگم و بارونی غمگینم و زندونی

آزرده دلم بانو٬ بانو تو که می دونی

هی گمشده  تقویم ، از دلهره سرشارم

این فصل شکفتن نیست وقتی تو رو کم دارم

از غربت بین ما انگار نمی ترسی

دلواپسم از دوریت می دونی و می پرسی

من کوه ترین بودم اندوه تو آبم کرد

اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد

تکرار یه کابوسه هر لحظه و هر روزم

با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم

از همهمه می ترسم ، می ترسم از این مردم

می ترسم از این کابوس از این من سر در گم

شاید که تو حق داری من کوچه بن بستم

بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم

می ترسم از این غربت از این من شاعر کش

دلتنگ تو می مونم بانو به سلامت خوش 

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم ، تو ... پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه  تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن ...

                                     زیباست 

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

دشت ها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست ؟!

و کسی فکر نکرد

که چرا ...

ایمان نیست ...

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او؟

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود 
 
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود 
 
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او 
 
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود 
 
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون 
 
پنهان نمی ‌ماند که خون بر آستانم می‌رود 
 
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان 
 
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود 
 
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان 
 
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مییرود 
 
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم 
 
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود 
 
با آن همه بیداد او وین عهد بی ‌بنیاد او 
 
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود 
 
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین 
 
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود 
 
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم 
 
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود 
 
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل 
 
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود 
 
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من 
 
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود 
 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن 
 
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود 
 
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا 
 
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود 
دیر می‌شود!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده‌ام بسوی آسمانها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

چو نیلوفر عاشقانه چونان می‌پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد ؟!

به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد ؟!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

دل خسته ام از این اتاق چند در چند

یک آسمان چند است آقا ؟ بال و پر چند ؟

آقا اجازه ! عید یعنی چه ؟ چه روزی ؟

من از پدر پرسیده ام دیروز ، هرچند

او هم نمی داند حساب روز و شب را

می پرسد از من خواب راحت تا سحر چند؟

تا اینکه سهم هر کسی یک لقمه باشد

اکرم بگو دست پدر تقسیم بر چند ؟

می پرسد از من حاصل عمر خودش را

می گویمش اندوه ما را ضرب در چند

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ای معنی عشق

ای یاد تو در خاطر من جاودانه 

ای بی تو چشمم چشمه اشک شبانه

ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

وقتی تو رفتی ...

از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت

از دست من وز دست ما آینده ها رفت

وقتی تو رفتی ...

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

دنیا به چشمم از قفس هم ... تنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

 اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ... 

برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

مرگ خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد 

  از باد پرسیدم : کجا رفت ؟!

گفتا که : من هم در پی آن رفته از دست

سر تاسر دنیا خزیدم 

  اندوه ، اندوه

او را ندیدم !

از شب سراغت را گرفتم

شب گفت : افسوس 

  او ماه من بود 

  من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم

با یاد او در هر قدم اشکی فشاندم

در دشت های دور و نا پیدا دویدم

او را ندیدم !

با ماه گفتم : ماه من کو ؟

رنگش پرید و زیر لب گفت :

بر بام و روزن های عالم سر کشیدم

شب تا سحر سر تا سر دنیا دویدم

در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم

با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها

او را ندیدم

از رعد پرسیدم ز نامت

فریاد او در گنبد افلاک پیچید

چون مادران داغدیده ناله سر کرد

با ابر گفتم قصه ات را

روی زمین را در غمت از گریه تر کرد

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو من همسایه اشک شبانه

وقتی تو رفتی ...

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

 مرگ ... خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎کنه

میون جنگلا تاقم می‎کنه

تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مث شب

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو

تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها

باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه‎ روزـ

مث شب گود و بزرگی

مث شب

تازه، روزم که بیاد

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله‎ مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‎خندی…

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎کنه

میون جنگلا تاقم می‎کنه 

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

مـن هـمـون جـزیـره بـودم   

 خاکی و صمیمی و گرم    

 واسه عشق بازی موجا   

 قـامتم یـه بـسـتـر نـــرم   

 یـــه عزیز دُردونه بــــودم   

 پیش چشم خیس موجا   

 یـــه نگین سبز خالــــص   

 روی انــگـشـتـــر دریـــــا   

 تـا که یک روز تـو رسیدی   

  تـوی قـلبـم پـا گـذاشتـی    

 غـصّـه هـای عـاشقـی رو  

  تـو وجـودم جـا گـذاشـتـی  

 زیـــر رگـــبــار نـــگــاهـــت  

 دلــم انــگـار زیــر و رو شـد   

  بــرای داشــتـن عــشـقـت   

 هـــمــه جـــونـم آرزو شــد    

 تــا نــفــس کـشیدی انـگار  

 نـفـســم بُـریـد تــو سـیـنـه   

  ابــر و بــاد و دریــا گــفــتـن   

 حــس عــاشـقـی هـمـینه   

  اومــدی تــو ســرنــوشـتـم  

 بـی بــهـونـه پـا گـذاشـتـی 

اما تا قـــایقی اومـــــد

از من و دلم گذشــــــــتی

 دیــگـــه رو خـــاک وجـــودم 

 نـه گلـی هست نـه درختی  

 لـحـظـه هـای بـی تــو بـودن   

 مـی گـذره امـا بـه سـخـتـی   

 دل تـــنـــهـــا و غـــریـــبـــــم    

  داره ایـن گـوشـه مـی مـیــره  

 ولی حــتـــی وقـــت مُــــردن  

 باز سُــراغــتــو مــی گــیــــره     

 مــی رسـه روزی کـه دیــگـــه  

  قـعــر دریـا مـی شـه خـونـه ام 

 امـــا تــــو دریـــای عــشــقــت 

 بــاز یـه گـوشـه ای ... مـی مـونـم

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه و سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به سرزمین شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

بگذار سر به سینه من ، تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش ازین ، نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من ، تا بگویمت :

اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که  اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین – که هیچ وفا نیست با منت –

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی

من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ، ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ، ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

قطار می رود ...

تو می روی ...

تمام ایستگاه ... می رود

و من چقدر ساده ام !

که سالهای سال

در انتظار تو ...

کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان ...

به نرده های ایستگاه رفته ...

تکیه داده ام

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

این ماه عادتم شده در وا نمی کنم

از پشت شیشه برف تماشا نمی کنم

از ترس زرد بودنشان پشت پنجره

یک لحظه هم نگاه به گل ها نمی کنم

آوازهای رادیو مستم نمیکنند

اخبار صلح وجنگ ، تماشا نمی کنم

این روزها از آینه ها طفره میروم

با حرفهای راست مدارا نمی کنم

بیرون از این اتاق مکرر نرفته ام

پرواز از این قفس به تماشا نمی کنم

در کفش هام شوق سفر خاک می خورد

پای سفر ندارم اگر پا نمی کنم

چندیست نامه هام پر از بی نشانی اند

یعنی خودم ، خودم را پیدا نمی کنم !

این ماه ، باورم شده در خانه نیستم

گیرم که زنگ هم بزنی ... وانمی کنم !

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

 وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد

من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

 

وقتی نباشی چه حرفی ؟ اصلا چه شعری ؟ چه عشقی ؟

وقتی که هرلحظه بی تو ، داغی به دل می گذارد

 

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را

 بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

 

 در لحظه جان سپردن بهتر که دیگر نباشد

 چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

 

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

 

 این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه

رندانه بر لوح ِ شعرش ، طرح تو را می نگارد

 

 دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو

 از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم ، تو را می سرودم

مانده بودی اگر ، نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت ، با حضور تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته ، مانده بودی اگر ، بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر ، همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی ، سوختم من ... ندیدی ... ندیدی ...

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر ، می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ، ستاره ، گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران ، در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر ، موج دریا ، تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر ، می سرودم

مانده بودی اگر ، نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با حضور تو رنگ سحر داشت

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست

دیری ست که از خانه خرابان جهانم

 برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم

 هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

بگذشته ام از خویش... ولی از تو گذشتن

مرزی ست که مشکل تر از آن مرحله ای نیست

 سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست

من سلسله جنبان سر عاشق خویشم

بر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست

 یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

به یاد مانده از آن روزها مرا که هنوز ...

 فراز پله دانشکده ، نگاهی گرم

از آن دو چشم گدازنده ...

جان من آشفت

و با نگاه تو دل گشت آشنا

- که هنوز

به آن نگاه می اندیشم

آن گدازنده ...

همان نگاه ...

که از پله های سنگی ِ ظهر

ظهور حادثه ای بود در تپیدن دل

دلی که گشت گرفتار ماجرا

- که هنوز

خلد به سینه ام آن رازناک ِ جادویی

به مهربانی آن " عطر مسکوا "

- که هنوز

پس از فروریزی

میان ذهن وسیعم گرفته جا

- که هنوز

چو برف ِ ساحل سیبری

سیاه ِ سرد ِ یخستان

نشسته سرتاسر

به هر کجا که هنوز ...

چه سردم است

چه سرد است

همچو قندیلی

بلور بسته وامانده در هوا

- که هنوز

پس از گذشتن از بیست و پنج تابستان

نگاه سرد تو قلبم گداخت

چو آتشی که چنان قلب استوا

- که هنوز

 میان سینه من مجمری ز آتش هاست

همیشه در دل من با تو

این چنین نجواست

همیشه تا نفس آخرین

بیا

که هنوز ...

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

من می شناختم او را

نام تو راهمیشه به لب داشت

حتی

در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان

آن مرد بی قرار

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود

و گفتگو نمی کرد

جز با درخت سرو

در باغ کوچک همسایه

شب ها به کارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می کشید

و در تصورش

تصویر تو بلندترین سرو باغ را

تحقیر کرده بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

او پاک زیست

پاک تر از چشمه ای نور

همچون زلال اشک

یا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوه استوار

وقتی به یاد روی تو می بود

می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

او آرزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

اما برای دیدن توچشم خویش را

آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لایق دیدار یارنیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید

روزی اگر ...

چه ؟ او ؟

نه آه ...

نمی آید 

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

پیش بیا ‌! پیش بیا ‌! پیش‌تر !

تا که بگویم غم دل بیش‌تر

دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست

ای تو به من از خود من خویش‌تر

دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر

بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر 

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش‌تر

هیچ نریزد به‌جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه ‌اندیش‌تر

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ haminan ]
ز تو بگذشتم و بـگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمــان و دگــران، وای به حال دگــــــران
...

می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
 
محرم ما نبود، دیده ی کوته نظران !!

دلِ چون آینه ی «اهل صفا» می شکنند
 
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
 
یادگاری ست ز سر حلقه ی شوریده سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
 
لاله رویا «تو ببخشای به خونین جگران»

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران !!!!

«شهریارا» غم آوارگی و در به دری
 
شورها در دلم انگیخته، چون نوسفران
[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٢٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است !

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

" من بودنی " که عاقبتش " نیست بودن " است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ، ماندن با درد فاتحه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:۱٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش

که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر

نمیگرید به حال ما

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده

از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی

قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیشه رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا باخود رها کردنند

همه خود درد من بودند

گمان کردند که همدردند

شگفتم از عزیزانی

که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی

پرپرواز من بودند

گره افتاده در کارم

 به خود کرده پشیمانم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیش رو دارم؟؟

رفیقان یک به یک رفتند

مرا باخود رها کردنند

همه خود درد من بودند

گمان کردند که همدردند

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

من به درماندگی صخره و سنگ

 

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد 

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٥:٥۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ترک دون بازی و بامبول مگر آسان است؟
در گذشتن ز سر پول مگر آسان است؟
دست برداشتن از منصب والا و مقام
آخر ای آدم معقول، مگر آسان است؟
این چنین پا مکن ای دوست، به کفش حضرات
حمله امروز به هر غول مگر آسان است؟
مرد بی‌زور، چه با این همه خر زور کند؟
جنگ با رستم و هرکول مگر آسان است؟
گر از آنان شنوی پرت و پلا، عیب مکن
یک سخنرانی معقول مگر آسان است؟
می‌دهی پند که از رشوه‌خوری دست کشیم
ترک این عادت مقبول مگر آسان است؟
می‌کنی توصیه تا توصیه بازی نکنیم
ترک این شیوه معقول مگر آسان است؟
صاحب عقل و خرد بودن و بازی کردن
رل دیوانه چو بهلول مگر آسان است؟
در مقامی که درستی و صداقت نخرند
کار بی‌حقه و بامبول مگر آسان است؟

[ ۱۳٩٥/۸/۳٠ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

چه فکر میکنی

که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ای است زندگی

 در این خراب ریخته

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده ، راه بسته ایست زندگی

 چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب

در کبود دره ‌های آب  غرق شد

 هوا بد است

 تو با کدام باد میروی

چه ابرتیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمی شود

 تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هرقدم نشان نقش پای توست

در این درشت نای دیو لاخ

زهر طرف طنین گامهای ره گشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه‌های توست

 چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی که کوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

 نگاه کن هنوز ان بلند دور

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در ان زلال دم زدن

سزد اگر هزار باز بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

 چه فکر میکنی

جهان چو ابگینه شکسته ایست

 که سرو راست هم در او

شکسته مینماید

چنان نشسته کوه

در کمین این غروب تنگ

 که راه

بسته مینمایدت

زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

 زنده باش
[ ۱۳٩٥/۸/۳٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در این باره ، اشتباه کنیم

من و توایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی ، بیا گناه کنیم

تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه اعمالمان سیاه کنیم

من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم

که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم

عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم

برای رویش یک شعر عاشقانه محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ساعت سه بار زد به سرم : دنگ ! دنگ ! دنگ !

یک مرد ... یک فرشته ... نه ! یک تکه قلب سنگ

که رو به روی قصه من ایستاده بود

با یک نگاه خسته ... و یک خنده قشنگ

می گفت عاشقم شده بودی ؟! دفاع کن

با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت ! ـ بجنگ

می گفت پشت این همه در هیچ چیز نیست

جز سرنوشت ، مرگ ، غروبی سیاه رنگ

من ایستاده بودم و هی زنگ می زدم

در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

ساعت سه بار ... زد به سرم ، عاشقش شدم

[ رنگ سیاه ... صحنه خالی ... صدای زنگ ]

بازی تمام بود برای تو و من و

یک قلب زنگ خورده ، و حالا سه تا فشنگ

در دست های خسته من تیر می کشند

من را ببخش ... دست خودم ... بنگ ! بنگ ! بنگ !

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

من به درماندگی صخره و سنگ

 

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

هر چه کردم نشوم از تو جدا  بدتر شد

و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد

 مثلا خواستم این بار موقر باشم

 و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد

 این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد

 بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد

 آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

 تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 چاره دارو  و دوا نیست که حال بد من

 بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

 آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ...

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد !

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

کس نیست در این گوشه فراموش تر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

مینوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشان کیست سیاووشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٦:٥٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

گفتی چرا؟ سکوت من اما چرا نداشت

مانند بغض من که شکست و صدا نداشت

دیدم که واژه ها همه در انحصار توست

گشتم تمام حافظه را یک هجا نداشت

می خواستی تمام دلم را بیان کنم

می خواستم ولی نفسم اتکا نداشت

آن گونه مات و مسخ تو بودم که ساعتم

حتی خبر ز کم شدن لحظه ها نداشت

گفتی تمام شد و نشد باورم شود

آخر دلت خبر ز دلم داشت یا نداشت

فرق سکوت و حرف همین است خوب من

حرف تو ته کشید و سکوت انتها نداشت  

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

سال هزار و سیصد و... هر سال، سال توست

تقدیر من رقم شده در زیر فال توست

می پرسی این غزل برای کدامین فرشته است؟

می خندم! آی! خوب من! این شرح حال توست

غیر از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

این خلسه های نیمه من، از مجال توست!

بیت و نفس، شبیه به هم تند می شوند

آهنگ قلب و نبض من این حس و حال توست

وصل همیم در تن یک شعر بال دار

پای دویدن از من و پرواز... بال توست

وقتی اتاق من پر پروانه می شود

فصل بهار آمده... یا این خیال توست؟!

گاهی برای از تو سرودن غزل کم است

بس که قصیده پشت سرت... زیر شال توست!

سلطان عشق، روی لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست

"ما را سری است با تو..." که معناش این شده است

یعنی بخواه! زندگی ام نیز مال توست!

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق

خون چکیده بر تن این شب حلال توست

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی 

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت

از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:٤٥ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی

 

این پیراهن بنفش

این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،

این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری

قابِ عکسی کهنه

بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،

و جستجوی خط و خبری خاموش

در ورق‌پاره‌های بی‌نشان

که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است. 

دیدی!

دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم

دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم

دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی! 

آخرین روزِ خسته،

همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟

سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،

پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،

و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.

تمامِ اهالیِ اطراف ما

مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،

که تو ناگهان چیزی گفتی

گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما

در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپیدا!

گفتی انگار حرفِ ما بسیار و

وقت ما اندک و

آسمان هم بارانی‌ست ... 


راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!

رسید، اما وقتی

که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید. 


در غیبت پُر سوالِ تو

آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی

هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.

در غیبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکید.

در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.

حالا که آمدی، آمدی ری‌را!

پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟! 


راستی این همان پیراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟

مگر همین نشانی تو از راهِ دور دریا نبود،

پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم

پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟

مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!

ما هم زیر همین آسمانِ صبور

مردمان را دوست می‌داریم. 


حالا بیا به بهانه‌ای

تمام شبِ مغموم گریه را

از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم

من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!

سرانجام یکی از همین روزها

تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار

به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:٤۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

هر که خوبی کرد زجرش می دهند

هر که زشتی کرد اجرش می دهند !

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هر چه انسان ها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان ... آدم شدند !

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:٤٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسیست

وآنکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:٤٠ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

امروز چه دلتنگم!

امروز چه دلتنگم!

مثل من که مثل من، گم ترانه، کمرنگم

امروز چه دلتنگم!

خاکستریم انگار!

همخاطره زنبق،یک لحظه پس از رگبار

امروز چه دلتنگم!

از جنس تکاپوی مصنوعی فواره

بر حاشیه تکرار

امروز چه دلتنگم!

مبهوت و کبود و گس!

برحضور مجروحم،چه فاخته،چه کرکس

چه سرخ خیابان و چه قهوه ای کوچه

شکل سایه ابرم،بودنی سیاه و بس

بر مرکب چوبینم،از کوچ نمی مانم

همساعت میدانچه بردایره میرانم

بی حوصله،

بی رویا،

دریاچه اندوهم!

تدفین جلگه و جنگل،

سوگواری کوهم!

آه! ای من جان خسته!

عصیان فروخفته!

انفجار پنهان و افسانه ناگفته

امروز که دلتنگم،ناگهانه طغیان کن!

شهر بهت و بهتان را،به حادثه مهمان کن!

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:۳٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

حرف که می‌زنی

من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که می‌زنی

من

ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی طلایی‌ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در کلمه‌ای انگار

در عین ...

در شین ...

درقاف ...

در نقطه‌ها ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:۳٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

باریدمت اگرچه که باران نبوده ام

مازندران ابری آبان نبوده ام

ای نازنین که خانه ات آبادتر شود

هرگز چنین برای تو ویران نبوده ام

ای کفش خسته زود به پایان رسیده ای

اندازه های لطف خیابان نبوده ام ؟

بسیار من ! چه شد که به چشمت  کم آمدم ؟

وسع مرا ببخش فراوان نبوده ام

مومن به کفر چشم توام آنقدر که من

انگار هیچوقت مسلمان نبوده ام

پیش از تو آفرینش من رخ نداده بود

هر جا که بودم از توچه پنهان ... نبوده ام

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ٤:۳٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ای شعلهٔ پنهان مـن آتش بـزن در جــــان من

بگذار تـا ویـران شــــــود جـان و تن ویـران من

 

بگذار تـا مدهوش تـــو جسمم شـود روحم شود

تـا مست گردد جـــــسم تــو از آتش سوزان مـن

 

در آرزوی دیدنت سر تا بـه پا سوزم چـو شمع

سوزم ز حسرت صد زبان تا مست گردد آن من

 

ای کاروان اشک مـن بیـرون مـرو از چشم من

بگذار تـا سیلی شـوی دردیـدهٔ گــریــان مـن

 

ای حـاجـــت دنـیـای مـن دستت بـدار از دامنـم

تـا می‌نسوزد دســت تـو از گرمی دامـان مـن

 

ای کاش سویـم بنـگری حـرف دلـــم را بشنوی

ظاهر شـود پیـدا شـود ایـن گوهر عـــریان من

 

تـابندهٔ خـورشیـد مـــن زیبنـدهٔ فرشید من

سیـل سرشکم را نـگر ای هســـتـی دوران مـن

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست 

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

غض یک اتفاق خسته شدن

بغض بی ارتباط با غم تو

باید از این زیاد تر باشم

تا بسازم هنوز با کم تو!

 

زندگی کودکانه ای کمدی ست

من بخندم ، تو شاد گریه کنی !

توی طوفان خاطرات بدت

دست در دست باد گریه کنی ...

 

در مسیر گذشته ، آینده

هر دو حالت مدام خسته شوی

چشم توی چشم ِ آیینه

بعد ِ هر لحظه ات شکسته شوی !!

 

در گذشته دوباره جا بشود

حجم آینده ی غم انگیزت

پر بگیرد پرنده ای که منم !

از بهار همیشه پاییزت

 

ترس دارم که عاشقت بشوم

گاهی ازحس ِ تازه بیزارم

گاهی اما نمی شود بروم

دست از این بی دلیل بردارم !

 

من به اندازه ی تو خوشحالم

تو به اندازه ی دلم ، غمگین !

حس خوبی ندارد این دنیا

مثل افتادن از هوا به زمین

 

می روم ، شاید این خدا حافظ

آخرین اشتباه من باشد

می روم تا دلم نخواهد باز ،

شانه ات تکیه گاه من باشد

می روم تا حقیقت ِ روشن

طرح ِ بخت ِ سیاه من باشد !

تا نترسم از اینکه  شاید عشق ،

عشق تنها گناه من باشد 

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

بغض نکن گریه نکن ...

اگرچه غم کشیده ای

برای من فقط بگو

خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو،

به دست این و آن کم است ،

تکیه بده به شانه ام

که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن

تو را به شعر می کشم ،

چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد ،

تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدم ،

به شعله فوت می کنی

به چشم من که می رسی

فقط سکوت می کنی

اگر کسی در دل توست ،

بگو کنار می روم

گناه کن به جای تو ،

بر سر دار می روم ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

 بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاشق گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئینه می پرس ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که ، وای

 سایه ای هم زآنچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می رو م ... اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا ... ؟ منزل کجا ... ؟ مقصود چیست ... ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در برگرفت

 

آه .... آری ... این منم ... اما چه سود

او که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !

بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،

بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما

صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری

چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،

اگرچه بر دل نازک غمی فزود ... گذشت

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

یاد آن که جز به روی منش دیده وا نبود

وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

امروز در میان کدورت نهاده پای

آن روز در میان من و دوست جا نبود

کس دل نمی‌دهد به حبیبی که بی‌وفاست

اول حبیب من به خدا بی‌وفا نبود

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

آن روز درد عشق چنین بی‌دوا نبود

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت

غم با دل رمیده‌ی ما آشنا نبود

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما

بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

سوزی نداشت شعر دل‌انگیز شهریار

گر همره ترانه‌ی ساز صبا نبود

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ haminan ]
دیدی که در دلش اثری از وفا نبود ؟
 
دیدی که کرد آنچه به عاشق روا نبود ؟
 
یا با منش نبود وفا ، یا که از روز ازل ، 
 
او را به هیچ روی ، نصیب از وفا نبود !

لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
 
در درس عشق ، حرفی از این ماجرا نبود !

ما را بس است ، اینکه ز یادش نمی بریم
 
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود

صد نکته گفتمش بزبان نگه ولی ،
 
با من ، نگاه او ، نگاه آشنا نبود

یک عمر داشتم گله از بخت و عاقبت ،
 
دیدم ز چشم یار که حکم قضا نبود

دی رفت و گفت در سر تو مهر دیگریست
 
میخواست پا کشد زمن اینش بهانه بود !

" دهقان " بگو بیاد غزل های شهریار :
 
" یاد آنکه جز بر روی منش دیده وا نبود " 
[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

گر ز دست زلف مشکینت خطائى رفت رفت

ور ز هندوى شما بر ما جفائى رفت رفت

برق عشق از خرقه پشمینه پوشى سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدائى رفت رفت

عشق بازى را تحمل باید اى دل پاى دار

گر ملالى بود بود و گر خطائى رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد مى بیار

هر کدورت را که بینى چون صفائى رفت رفت

از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولى

گر میان همنشینان ناسزائى رفت رفت

گر دلى از غمزه ء دلدار بارى برد برد

ور میان جان و جانان ماجرائى رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پاى آزادى چه بندى گر به جائى رفت رفت

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٦:٠٦ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

زیبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است ...

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٦:٠٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

در گوش من آمد صدای خنده هایش

چون عاشقی دیوانه افتادم به پایش

گفتم سلامی ، از نگاهش گُل برآمد

پر زد دلم پروانه آسا در هوایش

از شوق رویش ، لرزه می افتد به جانم

وقتی ز شوق بوسه می لرزد صدایش

ای کاش مرگ و زندگی در دست من بود

تا هر نفس صدبار می مُردم برایش

چشم رهایی بسته ام از دام زُلفش

از بس گرفتارم به گیسوی رهایش

گویی نسیمی می وزد بر برگ گُل ها

آندم که چالی می دمد از گونه هایش

چشمان او هر لحظه رنگی تازه دارد

از چشم بدخواهان نگه دارد خدایش

گر در بهای بوسه از من جان بخواهد

با بوسه گرمی کنم جان را فدایش ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

 

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

چه شب ها ... چه شب ها ... که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بی کران های سرشار از نرگس ونسترن ، یاس ونسرین

ز بسیاری شوق وشادی نخفتیم

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

      چه مغرور بودم

                 چه مغرور بودم

من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من وتو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم

من وتو ندانسته دانسته ، رفتیم ورفتیم ورفتیم ...

چنان شاد ، خوش ، گرم  ، پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم

دریغا

دریغا ندیدیم

که دستی در آن آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است !

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب وگل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست من کور بودم !

از آن روزها آه عمری گذشته است ...

من وتو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ...

ندانم کجایی ...

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم ...

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ...

پر از نور بودم ...

همه شوق بودی ...

همه شور بودم ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٦:٠۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این همه هنوز به جان می پرستمت

باالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

می بینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٥:٥٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد ، خدایا ! دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرنوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها

که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

[ ۱۳٩٥/۸/٢۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

[ ۱۳٩٥/۸/٢٧ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

میرسی آرام تا نسیم صبا با چشمان سیا گیسوانه رها
عشوه افسونگر روح شعله وری میایی که مرا با خودت ببری
روح مشترکی یارا در دو بدن من لب های تو ام تو ترانه من
ما دو سار غریب جایی در قفسیم هم پیمان شده ایم تا بهم برسیم
میرسی آرام تا نسیم صبا با چشمان سیا گیسوانه رها
عشوه افسونگر روح شعله وری میایی که مرا با خودت ببری
روح مشترکی یارا در دو بدن من لب های تو ام تو ترانه من
ما دو سار غریب جایی در قفسیم هم پیمان شده ایم تا بهم برسیم
دو فنجان عشق باران باران سکوت شب ای وای ای وای
دل عاشق لرزان لرزان به هم ندیک شدیم آرام چراغان کرد خانه را عشق
گلی رویید بهار آمد گلستان کرد خانه را عشق
دو فنجان عشق باران باران سکوت شب ای وای ای وای
دل عاشق لرزان لرزان به هم ندیک شدیم آرام چراغان کرد خانه را عشق
گلی رویید بهار آمد گلستان کرد خانه را عشق
میرسی آرام تا نسیم صبا با چشمان سیا گیسوانه رها
عشوه افسونگر روح شعله وری میایی که مرا با خودت ببری
روح مشترکی یارا در دو بدن من لب های تو ام تو ترانه من
ما دو سار غریب جایی در قفسیم هم پیمان شده ایم تا بهم برسیم

[ ۱۳٩٥/۸/٢٧ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من

آتشی در سایۀ مژگان من

ای ز گندم‌زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها

سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کفِ طرارها

گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه‌ام را آب، تو

بستر رگ‌هام را سیلاب، تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب

آفتاب سرزمین‌های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب‌تر

از بهاران تازه تر، سیراب تر

 

 

این دگر من نیستم، من نیستم

 

عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست

عشق چون در سینه‌ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات

خیره چشمانم به راه بوسه‌ات

ای تشنج‌های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می‌خواهم که بشکافم ز هم

شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم

آه می‌خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار

گاهوار کودکان بی‌قرار

ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب

شُسته از من لرزه‌های اضطراب

خُفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با ش
ور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

گلی جان سفره دل را

برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نیست

نهان در آستین همسخن ماری

درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن

شگفتی نیست؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش

شبم را روشنائی بخش

گلی، دریای نورم باش

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می‌خواست بشکند

از خیال پریشان من گذشت:

 ” بر شانه های تو … “

 

بر شانه های تو 

        می‌شد اگر سری بگذارم.

وین بغض درد را

         از تنگنای سینه برآرم

به های های

آن جان پناه مهر

                 شاید که می‌توانست

از بار این مصیبت سنگین

                  آسوده‌ام کند ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

لب باز می کنند غزلهای لالِ من

کی میشود به نام تو تحویل سال من؟

مثل هوای شرجیِ چشمِ تو در دلم

باران گرفته است و خراب است حال من

تو قسمت زمین غزل خیز جنگلی

تو سهمِ دخترانِ شمالی... شمالِ من

من قسمتم کویرترین جای نقشه است

دریای چشم های شما نیست مالِ من

کم کم بخار می شود از ذهنِ آبگیر

بارانِ خاطرات تو... رودِ زلالِ من

 

شعر از بلور چشمِ شما آب می خورد

با این حساب، پیش تو ظرفِ سفال من

شاید فقط برای شکستن مناسب است

شاید فقط برای شکستن، سفالِ من

حالا سوار می شوی و قطار سوت می کشد

بر ریلها قطارِ شما ... بی خیالِ من

لبخند می زنم، « به خدا می سپارمت »

خیس است، خیس گریه ولی دستمال من

حالا رسیده است به دیماه سال من

دیگر نمی رسند غزلهای کالِ من

حل المسائل همه ی مشکلاتِ من

پاسخ نمی دهد به علامت سوال من

حافظ به من، جواب درستی نمی دهد

از قهوه های تلخ بپرسید فال من

 

یک دفتر سفیدِ غزل روی میز توست

خط خورده من ، تباه شده من، مچاله من

بر گردنِ تمام غزلهام، حلقه است

مثل طنابِ عشق تو... تنها مدال من

 

بی اتفاق تازه ای امسال هم گذشت

کی می شود به نام تو تحویل سال من؟

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

پاییز چه زیباست !

 

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است

بر زیر لب هره کشیدند خدایان

یک سایه ی باریک

هشتی شده تاریک

رنگ از رخ مهتاب پریده

بر گونه ی ماه ، ابر اگر، پنجه کشیده

دامان خودش نیز دریده 

آرام دود باد درون رگ نودان 

با شور زند ، نی لبک آرام 

تا سروِ دلارام، برقصد

پُر شور 

پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار  

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است،  

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است،به فکر است، 

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند 

     لب را به لب هم 

آنگاه بسایند 

      تن را به تن هم

آنگاه بمیرند 

      تا باز پس از مرگ 

                     آرام نگیرند

جاوید بمانند 

سر، باز برون از بغل باغچه آرند 

             آواز بخوانند 

                   پاییز چه زیباست 

                       پاییز دو چشم تو چه زیباست

سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم

هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب

من دیده به چشمان تو بستم

هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم 

     این گوید: 

             هیچ 

     آن گوید: 

             برخیز و بیا زود به سویم 

    من گویم: 

         نیلوفرکم ، رنگِ لبت را،

با شعر بگویم، با بوسه بشویم. 

        ای کاش 

        ای کاش

آن عکس تو از قاب درآید

همچون صدف از آب برآید 

        ای کاش

جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی

آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری

از شور بلرزی

دیوانه همه شوق ،همه شور،

بیگانه پریشیده ،همه قهر،

همه نور 

بر بستر من نقش شود پیکر گرمت

آنگاه زنم پرده به یکسو

گویم که:

من اینجا به لب پنجره بودم

گویی که:

نه ... آنجا

آرام بگیریم

از عشق بمیریم

آنگاه به پاییز 

هر برگ ،که از شاخه ی جانم  به کف باد روان است ،

هر سال، که از عمر من آید به سر انجام، 

ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ 

         هر درد 

                هر شور  

                   هر شعر

از قلب من خسته جدا شد

باد هوس ات برد

آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت.

من ، هیچ نگفتم 

        جز آنکه سرودم: 

پاییز دو چشم تو چه زیباست  

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است

آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان 

             می خواند با ناله ی جانسوز

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است 

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم 

آنگاه بسایند، تن را به تن هم 

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند

جاوید بمانند 

سر باز، برون از بغل باغچه آرند 

آواز بخوانند:

پاییز چه زیباست!  

من نیز بخوانم:

پاییز دو چشم تو چه زیباست

چه زیباست ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

بار دگر نامه ی تو باز شد

مستی ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زیور آن نامه بود

من چه بگویم که چه هنگامه بود

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا که ببویم همه عطر تو را

عطر تو در نامه چها میکند

غارت جان ودل ما میکند

از غم خود جان مرا کاستی

بار دگر حال مرا خواستی

بی تو چه گویم که مرا حال نیست

مرغ دلم بی تو سبکبال نیست

هر چه که خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بی تو از این خانه دل شاد رفت

رفتی و بازآمدن از یاد رفت

هر که سر انگشت به در میزند

جان و دلم بهر تو پر میزند

بی تو مرا روز طلایی نبود

فاجعه بود این که جدایی نبود

چون به نگه نقش تو تصویر شد

اشک من از شوق سرازیر شد

اشک کجا گریه ی باران کجا

باده کجا نامه ی یاران کجا

بر سر هر واژه که کاوش کند

عطر تو از نامه تراوش کند

عکس تو و نامه ی تو دیدنیست

بوسه ز نقش لب تو چیدنیست

هر چه نوشتی همه بوی تو داشت

بر دل من مژده ز سوی تو داشت 

مهر تو چون باد بهاری بود

در دل من مهر تو جاری بود

نامه ی تو قاصد دنیای عشق

بر دلم آموخت الفبای عشق

هر الفش قد مرا راست کرد

با دل من هر چه دلش خواست کرد

از ب ی تو بوسه گرفتم بسی

نامه نبوسیده به جز من کسی

پ چو نوشتی دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بر دل غم دوری نهاد

صاد تو دل را به صبوری نهاد

سین تو سرمایه سود منست

سین همه ی بود و نبود منست

سور و سرورم همه از سین تست

سین اثر سینه ی سیمین تست

شین تو در خاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو یادیست ز لبهای تو

وان نمکین خنده ی زیبای تو

میم بود شمه یی از موی تو

زانکه معطر بود از بوی تو

نون تو از ناز حکایت کند

های تو از هجر شکایت کند

واو تو پیغام وصال آورد

جان و دل خسته به حال آورد

از سخنت بر تن من جان رسید

حیف که این نامه به پایان رسید

بوسه به امضای تو بگذاشتم

یاد زمانی که ... تو را ... داشتم 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

 

پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید

عیسای دگر میشد وغافل زخدا بود

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد 

کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت؟ 

ایکاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم 

      لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی و در پای من افتی

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت

صورتگر تو زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ به  صد رنگ

چون صورت بی روح به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه دل من

یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد

بگدار که این شاعر دلخسته هم از رنج

یک لحظه بیاساید و یکبار بخندد

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی

در چهره من خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موج سرشکم

گیسوی بهم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

می خواهمت،می دانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

دیگر شدی هر چند ، اما من همانم

آری همان شوری که در سر دیگرت نیست

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

من آسمانی بی کران ، روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال وپرت نیست

ای کاش درآغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت ... نیست 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

 دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا  خوب ترینم  کافیست

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام 

دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود

من باخبر نبودم ازآن چه در سرت بود

باور نکردم اما،گفتی مرا ندیدی!

یا من شکسته بودم یا عین باورت بود

یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی

چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود

در دست های من بود یک عمر دست هایت

دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود

من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم

زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود

از پشت کوهم اما فهمیده ام همین قدر

یا از تو بد نگفتم،یا در برابرت بود

من سوختم تو ماندی باور نکردی از من

خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

و استکان بنشین ، رفع خستگی خوب است 

          دوباره در دلم انگار ، چای دم کردند 

         تعارفیت به قلیان نمی کنم دودی ست ... 

          که روشنش به یقین با ذغال غم کردند 

           دلم گرفته به خود قول داده ام اما ... 

            برایتان ننویسم چه با دلم کردند 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده 

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ... 

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود ! 

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

اگه سبزم اگه جنگل

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها ، تو کتابا

اگه رودم ، رود گنگم

مثل مریم ، اگه پاک

اگه نوری به صلیبم

اگه گنجی زیر خاک 

واسه تو قد یه برگم 

پیش تو راضی به مرگم 

 

اگه پاکم مثل معبد

اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قایق

واسه قایق مثل پارو

اگه عکس چل ستونم

اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم 

 

پیش تو راضی به مرگم

 

 

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

واسه تو قد یه برگم 

پیش تو راضی به مرگم

 اگه تلخی مثل نفرین

اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در ، رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت

مثل مردن توی خواب 

واسه تو قد یه برگم

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ haminan ]
زمان لعنتی !

ایستگاه قطار پر بود از کسانی که چشم انتظارند

و من دوباره با همان دسته گل سفید

که مدت هاست خشکیده است

توی همان ایستگاهی که روزی هم را بوسیده بودیم

ایستاده ام

و به این فکر می کنم که چه طعمی داشت لب هایش ؟

ولی این بار قطار آمد

آن قدر به انتظار عادت کرده ام که

نمی توانم پیاده شدنت را باور کنم

آرام آرام از پله ها پایین آمدی

دوباره همان کسی که روزی می شناختم ...

اما در دستان ِ تو

یک دسته رز ِ سرخ بود

تازه ی تازه ...

خجالت کشیدم از گل های خشکیده ام

که"زمان" آنها را پژمرده کرده بود ...

ترسیدم مرا با این لباسهایی که

گرد ِ غربت و صبر بر رویشان نشسته است ببینی ...

ترسیدم موهای آشفته ای را که سال هاست در باد تکان می خورند ببینی

ترسیده بودم ...

و نمی دانم چطور بین جمعیت گم شدی ؟

نمی دانم چه شد که به یاد نیاوردی کجا ممکن است باشم ...؟

نمی دانم چرا از یاد برده بودی که رز ِ سرخ دوست ندارم ...؟

نمی دانم چرا ترسیدم و نتوانستم خودم را به تو برسانم ...؟

زمان ...

این زمان ِ لعنتی همه چیز را خراب کرد .

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سرا پایت کنم

بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس

ور بانگ برداری که بس غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم

با همزمانی همدلی جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اکر یابم امان

در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟!

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

 

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور ؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد !

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم

.

.

.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم !

تنها برو ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار مــــی کشـی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب مــــی پری انگشت هاش در ...

گنجشک پر ... کلاغ پر ... پر ... پرنده پر ...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست ؟ ! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو

بالا می آوری ... زل می زنی به او ...

از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره ، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبــــور ِ عاشقــی ! محـکوم ِ رابطه !

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس ، نفس ...

قبل از تو هیچ وقت ... بعد از تو هیچ کس ...

از خواب می پری از عشق و اعتماد !

از قرص کـــــم شده ، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم ... رؤیای ناتمام !

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیــــــــــر جیـــــــــــــر تخت

از گرمی تنش ... سخت است ... سخت ... سخت ...

[ از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری

از خواب می پرم ... از خواب می پری ...

چیزی ست در دلت ، دردی ست در سرم

از خواب مــی پری ... از خواب می پرم 

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

نه کوه قاف

 

نه تا آسمان

نه تا ناهید

مرا به کوچه محبوب خوب من ببرید

به کوچه باغ پر از وهم

- خلوت شاعر -

به طوف قامت آن سرو

که سرو باغ ارم را ز خود خجل می کرد

به روز واقعه

- تابوت من طواف دهید

و اسب اشهب شب

در سپیده دم می راند

و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود

که عاشقانه ترین شعر تازه را می خواند :

" مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم

من آن شراب زده عاشقم ،

تو آن معشوق

که از صراحی چشمت مدام می نوشم "

بیا به پیش من ای دوست

- زمانه دشمن خوست

بیا

بیا

که ترا من

- به وسعت دریا

به وسعت دنیا

به وسعت همه کاینات

دارم ... دوست ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

 دلم گرفته ...

 

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ،

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه ...

هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابـــــد

شنیده خواهد شد .

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژه های لال نمی خواهم

 

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

 

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

 

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

 

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

 

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

او قول داده بود که لیلا نمی رود

مال من است ، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ترسی نداشتیم که از بت پرست ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی ، شعور منی ، منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد

بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت

فردا رسیده است تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد

« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

دیگر تمام شد گل نازم تمام شد »

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

قوم یهود بود ، سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد

آتش کشید در من و باران نزول شد

مرد تبر به دست مرا ترک می کند

تنها بت بزرگ مرا درک می کند !

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء ! به نام هر چه نمی دانی ازغزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء ! به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی !

چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی !

از ابرها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز ، دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری ی توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشم های توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا . . .

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم !

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ...

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ...

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

از خاطرات گمشده می‌آیم ، تابوتی از نگاه تو بر دوشم 

بعد از تو من به رسمِ عزاداران ، غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم 

در سردسیری از منِ بیهوده ، وقتی که پوچ و خسته و دلسردم 

شبها شبیه خواب و خیال انگار ، تب می‌کند تن تو در آغوشم 

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند ، سلولهای خاطره‌ات در من 

انگار مانده چشم تو در چشمم ، لحن صدای گرمِ تو در گوشم 

هر چند زیر این ‌همه خاکستر ، آتش بگیر و شعله بکش در من 

حتی پس از گذشت هزاران سال ، روشن شو ای ستاره خاموشم

  

  

بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز ، مانند خواجه حافظِ شیراز است

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم ، مرد‌ُم نمی‌کنند فراموشم

[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ haminan ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دانشجوی دکتری علاقه مند به خبرنگاری، فیلم نامه نویسی و شعر
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed