/div>

ادب شعر و فرهنگ: جنسی از بلور و آسمان
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

داستانهای همینان

خوابگاه دختران و خوابگاه پسران فقط چند ده متری با هم فاصله داشت. چند سال قبل که وقتی پسری دختری را می دید سر زیر می انداخت و وقتی دختری پسری را میدید انگار ندیده بود، نیما و سینا کنار میدان جدایی روی جدول ها نشسته بودند. میدان جدایی اسم میدانی بود که بین دو خوابگاه قرار داشت. نیما و سینا همکلاسی و هر دو از شهرهای شمال بودند. مدتی که گذشت، ویشکا از کنار میدان گذشت و پس از سلام و احوال پرسی به جمع آنها پیوست. هر سه نفر روی جدول میدان جدایی نشسته بودند. دو ساعتی به غروب مانده بود. نیما بلند میشود و روی زمین می نشیند.

تمام طول سفر نیما کنار من نشسته بود. آن قدر روی صندلی اتوبوس راحت بود که سرش روی صندلی اتوبوس بود و پاهایش روی صندلی جلویی. وقتی حرف میزد اگر دست را روی گلویش میفشردم خفه میشد. میگفت بین او و ویشکا چیز دیگری برای گفتن نمانده است. شش سال گذشته است. شش سال کم نیست. گفت با اینکه عقد نکرده ایم اما نسبت به او مسئولیت دارم. آن قدر از این عشق شگفت زده شده بودم که نه دست روی گلویش فشردم و نه سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم. سراپا گوش بودم. شاید بیشتر از خود ماجرا از اطمینان نیما به خودم مشعوف بودم. ماجرای شش سال پیش و شروع ارتباطش با ویشکا را برایم تعریف کرد.

وقتی از احوال نیما خبر نداشت با من تماس میگرفت. چون میدانست نیما برای درس خواندن چند هفته ای پیش من است. پیامهایی بین من و ویشکا رد و بدل شد در حالی که نیما آن ها را تنظیم کرده بود. کاملا نسبت به هم شناخت داشتند. هم رشته بودند و هم گرایش. سمینارهای ارشد ویشکا را نیما تنظیم میکرد. خودم از این که تا این حد به من اطمینان داشت تعجب کرده بودم. حتی برای خرید کادو از من مشورت گرفت. نیما اهل شمال بود و ویشکا اهل یزد. هردو لیسانس را اصفهان گرفته بودند. نیما ارشد تهران قبول مشود و ویشکا شیراز. نیما آخر هفته از تهران میرفت شیراز، یک کادو به ویشکا میداد و برمیگشت. ویشکا هم کم نمی گذاشت. اگر به تهران می آمد چند دست لباس برای نیما میخرید. با هم زیر برج آزادی میرفتند و عهدها می بستند. خانواده نیما، ویشکا را  کاملا میشناختند. خانواده ویشکا خانواده محترم و درس خوانده ای بود که دورادور میدانستند که نیما خواستگار ویشکاست. شرط گذاشته بودند که نیما باید به یزد نقل مکان کند.

ماجرای شش سال پیش نیما و ویشکا از وقتی شروع میشود که نیما از روی جدول ها بلند میشود و روی آسفالت می نشیند. بلافاصله بعد از نشستن نیما، ویشکا هم میخواهد روی زمین بنشیند که نیما مخالفت میکند و لباسش را روی زمین می اندازد که ویشکا بنشیند. وقتی غروب میشود و از هم خداحافظی میکنند، ویشکا لباس نیما را علیرغم مخالفت نیما با خود میبرد تا بشوید. میگفت وقتی لباس را با خود آورد اسم مرا روی آن گلدورزی کرده بود.

چند وقتی از نیما خبر نداشتم. هم پیام داده بودم، هم زنگ زده بودم. از دوستانش هم خبر گرفتم ولی فایده ای نداشت. وقتی از شهرستان برگشت، سریع نزدش رفتم و ازش حال و احوالپرسی کردم. چند بار دیگر همین بی خبری پس از رفتن اتفاق افتاد. هنوز با ویشکا در ارتباط بود و ماجرای ازدواج برادرش را برایم تعریف میکرد. میگفت قرار شده است برود یزد زندگی کند. مادر ویشکا حاضر نشده است دخترش در غیر از یزد سکونت کند. میگفت پدر مادرش رفته اند یزد تا تحقیقات خودشون رو تکمیل کنن. هنوز با من صمیمی بود. هنوز با من راحت بود و ماجراهایش را تعریف میکرد. وقتی حالش بد شد و خودم به بیمارستان بردمش و نگرانی های پدر مادرش را پاسخگو بودم فکر میکردم وقتی دوباره میرود، خبری از ما میگیرد. ولی نه خبری گرفت نه خبری داد.

برادر نیما را میشناختم. در زمینه طراحی کانال های کولر کار میکرد. ماجرای ازدواجش از زبان نیما شگفت انگیز بود. میگفت وقتی پدر زن برادرش میخواسته مهریه را تعیین کند همه آنها هم به گریه افتاده بودند، هم موهای بدنشان سیخ شده بود. مهریه را جوانمردی تعیین کرده بود. گفته بود که مهریه دختر من هیچی. فقط میخوام قول بدی دخترم را خوشبخت کنی. میگفت پدر زن برادرش از ثروتمندان به نام شهر است. برادرش که قصد ازدواج نداشته است یک هفته تصمیم میگیرد ازدواج کند و در اولین خواستگاری اش این چنین دختری با کمالات و جمال را به او میدهند. نیما از برخورد خانواده ویشکا ناراحت بود.

وقتی میخواست به آلمان برود، ازش خواستم یک بار دیگر بنشینیم و حرف بزنیم. ارتباط جدیدش با هاله برای من مهم نبود. میخواستم راجع به ویشکا سوال کنم. میدانستم وقتی پدر مادرش یزد رفته بودند و تحقیقات کرده بودند او مصمم بود سربازی اش را در یزد بگذارند و همان جا زندگی اش را تشکیل دهد و وقتی از او تعهد محضری خواسته بودند، او همه چیز را منتفی کرده بود، اما اینها برایم کافی نبود. میخواستم بیشتر بدانم. انگار چیزی در این حلقه گم بود. قرار بود قبل از سفرش خبر بدهد اما نه خبری داد نه خبری گرفت. برایش اصطلاح جدیدی درست کرده بودم. هستن تا وقتی هستن و نیستن وقتی نیستند. چند وقت عکس ۳×۴ که ازش داشتم را روی شیشه اتاقم نصب کرده بودم و می اندیشیدم. سربازی اش را تهران تمام کرد و بار بندیلش را جمع کرد و رفت. رابطه اش با هاله به شکست منجر شده بود. چند روز پیش خبر ازدواجش را شنیدم. انگار قسمتش همکلاسی دیگرش بود.

اسمها کاملا فرضی بوده و از قوه تخیل نویسنده نشئت میگیرد. هرگونه تطابق احتمالی تصادف بوده است.

http://haminan.com/?p=685 

[ ۱۳٩٥/۱٢/۱٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ haminan ]

نور اتاق کم بود. روی مبل نشسته بودم. حواسم به تلویزیون خسته ای بود که روی میز خسته تر آرام گرفته بود. پای راستم را روی میز دراز کرده بودم. انواع پمادها کنار پا و روی میز روبه روی مبل پخش بود. مادرم میوه ها را شسته و چای را تازه دم گذاشته بود. دنبال پارچه ای میگشتم روی پایم بگذارم. نگران چالش آب کردن چربی های روی شکم بودم. تلویزیون هم خسته تر از آن بود که برای آب کردن چربی ها و چرب کردن پاها برنامه ای داشته باشد. از زمانی که تلویزیون مدرن خریده بودم زمان زیادی میگذرد اما هنوز راضی به عوض کردن تلویزیون خسته لامپی سونی نشده است. به فکر دویدن بودم. حسی بهم میگفت میتوانم بدوم ولی نور اتاق کم بود. هوای بیرون تاریک بود. ستاره ها هم فروغ قبل را ندارند.

ادامه داستان در لینک همینان دنبال کنید. 

[ ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش…؟نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

[ ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خانه خراب توشدم

به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم

منجی جاودانه شو

ای کوه پرغرور من

سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی

عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلم

میدانمت میدانمت

ای همه وجود من نبود تو نبود من

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت 
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی 
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت 

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست 
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت 

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت 

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من 
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

هر کجا پا می نهم احساس مطلوبم تویی

عامل رسوایی چشمان مرطوبم تویی

هر چه خسته، هرچه تنها، بازهم در فکرمن

اسم تو جا می شود،سلطان آشوبم تویی

ساعت نه بود یا ده؟صبح روز جمعه بود

اعترافی با خودم کردم که محبوبم تویی

شعرهای من به الهام تو جاری می شود

نه،شما نه،می نویسم تو،بله خوبم تویی

در کجا عاشق شدم یادم نمی آید ولی!

هر کجا پا می نهم ...  احساس مطلوبم ... تویی ...

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

نه مرادم نه مریدم

 

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمانم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سربسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی !

خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جزنی

نه که چون آب در اندام سبونی

"تو خود اویی به خود آی"

تا در خانه متروکه هر کس ننشینی

و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

و گل وصل بچینی .

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]
تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید ... به سیگارم حسادت کرد !

 

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار 
تن من زیر خاکستر

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار 
تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تو می خندی ...
حواست نیست

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ haminan ]

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

[ ۱۳٩٥/٩/۳ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ haminan ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دانشجوی دکتری علاقه مند به خبرنگاری، فیلم نامه نویسی و شعر
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed